صفحه اصلی / سریال / خلاصه داستان قسمت هشتم سریال نجلا

خلاصه داستان قسمت هشتم سریال نجلا

قصه سریال نجلا در سال ۵۸ می گذرد و دختری به یک پسر عاشق در آن اوضاع آشفته و نا امنی ها وعده ای می دهد که طی آن اگر پسر بتواند او را از مرز رد کند و به زیارت اربعین برسد، در قبال عشقش به او پاسخ مثبت می دهد، اما همه این ها در طول مسیر دست خوش اتفاق‌هایی می شود.

خلاصه داستان قسمت هشتم سریال نجلا
قسمت هشتم سریال نجلا

در قسمت هشتم سریال نجلا دیدیم که : نجلا اصرار دارد که هر جور شده است به کربلا برود. عمو اکبر شک می کند که حتما نجلا کار مهمی دارد که انقدر اصرار می کند.
شیرین در مغازه به نجلا می گوید که عبد از راه زمینی و امن می تواند او را به آن طرف مرز ببرد که شیخ ابراهیم از راه می رسد و حرفاش نصف نیمه می‌ماند.
عبد و عطا در شط هستند که جنس های قاچاق امجد را از مرز رد کنند و پولشان را بگیرند. عبد به خانه می آید که ثریا شروع به داد و بی داد می کند که عبد دروغ می گوید و او فهمیده است که جنس های عبد را گرفته اند.
نجلا به پدرش اصرار می‌کند که با عبد به کربلا برود، می گوید که دیگر طاقت دوری پسرش را ندارد سه سال است که خواب و خوراکش را ازش گرفته است و دیگر نمی تواند که شیخ کوتاه می آید و می گوید که با عبد صحبت می کند.
عبد به سراغ امجد می رود تا موتورش را بگیرد که آن جا موتوری شبیه به موتوری که پسر دایی اش را تیر زد می بیند و شک می کند. عبد به بیمارستان می رود تا مصطفی را ببیند، مصطفی به او می گوید که نجلا را به آن طرف مرز ببرد اما عبد می گوید که تا نفهمد دلیل رفتنش چیست حاضر نیست این کار را انجام دهد‌.
نجلا به سراغ عبد می رود که او را راضی کند ببرتش اما عبد از طرز حرف زدن او ناراحت می شود و می گوید که برای کسی می میرد که براش تب کنه ‌…
عبد به سراغ امجد می رود و زاغ سیاه او را چوب می زند‌، به محض این که امجد و نوچه اش می روند عبد داخل آن جا می شود تا ببیند چه باری قاچاق کرده است که متوجه می شود تمامش اسلحه و فشنگ است.
عبد به سراغ مصطفی می رود و امجد را لو می دهد، پلیس ها به سراغ انبار وسایل می روند و با کمک عبد، امجد را نیز می گیرند. مصطفی به عبد می گوید که تاوان کار قاچاقش برای امجد این است که آدم قاچاق کند و نجلا را به کربلا ببرد.
عبد به خانه می رود که ثریا به او می گوید که فامیل هایش آمدند، عبد با تعجب به داخل می رود که نجلا و سلمه‌ عمه اش را می بیند، آن ها آمده اند که عبد را راضی کنند تا نجلا را ببرد که نجلا عصبانی از نه گفتنش به بیرون می رود و داخل حیاط نقاشی چشم هایش را می بیند و همان جا میخکوب می شود. عمه نجلا به عبد می گوید که نجلا دلش با توست که به سراغ تو آمده است تا ببریش و با تو عروسی کند…
به عبد می گوید لجباز است و خام…
عمه سلمه نیز به بیرون می رود و او نیز نقاشی را می بیند و از در بیرون می روند…


منبع مطلب

این مطالب را نیز ببینید!

قسمت اول تا آخر سریال آقازاده 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال آقازاده

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال آقازاده به کارگردانی بهرنگ توفیقی در شبکه نمایش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *