• تاریخ: بهمن 30, 1393
  • شناسه خبر: 1385

<<خودسازی و خودسوزی>>

"تقدیم به دوستان دیروز و دشمنان امروزم" ...

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی ندای چاراویماق به نقل از وبلاگ الف لام میم،

“خودسازی و خودسوزی”

“تقدیم به دوستان دیروز و دشمنان امروزم”

آدمی تا زمانی که برای خواسته ها ، آمال و آرزوهایش پاسخی را در دنیای بیرون متصور است،متوجه دنیای درون نخواهد شد.دنیایی که منتها الیهی ندارد و همه ی امیال و آرزوها،در لایه های اولیه آن،موضوعیت خود را از دست خواهند داد.عالم معنا همیشه و همه جا هست و ما فقط متوجه آن نیستیم نه اینکه آنرا گم کرده باشیم.حدیث ما و خدا، حدیث حاضر و غایب است.ما حاضران در محضر معبودیم ولی دلمان متوجه عالم مادون است و آنچنان در این دنیای عرضی خیره شده ایم که عالم فطرت را در بیخ گوشمان و نزدیکتر از رگ گردنمان نمی بینیم:

هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای              من در میان جمع و دلم جای دیگر است

 این عالم تحمیلی و شخصیت های پرورش یافته در آن، با هبوط انسان ایجاد شد و خود را به جای عالم فطری بر نوع بشر تحمیل کرد. گزاره ها و تمایلاتی که به زور اجتماع و چند عامل دیگر، بر روی ذهن غریزی بشر سوار شد و این ویروس خانمان سوز،خود را به جای خود حقیقی انسان جا زد.ذهن کوانتومی متشکل از غرایز و امیال تحمیلی محیط،خود را به جای روح  خدابین آدمی عارض کرد و دیوار بین روح و جسم شد. آن هم در دوران کودکی و دوران پذیرش بی چون و چرایمان.تا به خودمان بیاییم دیدیم که علم و عرف و اجتماع و… این شخصیت حایل بین روح و جسم خاکی را  بر ما تحمیل کرده است.و این شخصیت، اسمش شد روان متجدد ، مترقی و دانشور نوع بشر که هر روز باید بر گزاره های علمی و تکنولوژیک اش افزوده شود!اکنون به جایی رسیده ایم که مجموعه ای معظم و طویل از برداشتها و انگاره های حسی را که ذهن غریزی در طول تاریخ، جمع آوری کرده است، طبقه بندی و تفکیک کرده و اسم اش را علم گذاشته ایم !جالبتر اینکه به مانند آن مرد نحوی مولانا این علم را مایه فخر و مباهات خویش و عامل برتری و سیادت خود بر کشتی بان بی سواد روشن ضمیر نموده ایم.

آن یکی نحوی به کشتی در نشست                   رو به کشتیبان نهاد آن خود پرست

گفت هیچ از نحو خواندی؟گفت:لا                    گفت نیم عمر تو شد در فنا

تا کی رسد که در گرداب در هم تنیدن خاک وافلاک و درسیاهچاله ی پیچش زمان و مکان،هیچ چیز جز ضمیر روشن آن مرد کشتیبان و شنا کردنش به کار نیاید:

                  باد کشتی را به گردابی فکند                         گفت کشتیبان به آن نحوی بلند

                 هیچ دانی تو شنا کردن بگو                          گفت نی ای خوش جواب خوبرو

     گفت کل عمرت ای نحوی فناست                   زانکه کشتی غرق این گردابهاست        “مولوی”

 نمی گویم این علم لازم نیست-اکنون که کار به اینجا رسیده لازم است-ولی نباید هدف باشد و نقطه ی انحراف، در همین دو راهی هدف و وسیله مکتوم است.برای رسیدن به آن ابرانسان،باید این عالم خاکی و تحمیلی را  در هم بشکنیم و آن “آدمی” را که خالق در خلقتش فتبارک الله گفت،از اسارت این ذهن عرضی برهانیم و از نو زنده کنیم

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست                 عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی    “حافظ”

شاید برای من بشر سخت باشد که بپذیرم آنچه را که به نام “من” می شناسم چیزی جز گزاره ها و انگاره های تحمیلی اجتماع بر من و یا  به قول روانشناسان،چیزی جز “شرطی شدگی های من” نیست که اسمش را “من” نهاده ام و اینگونه نسبت به آن متعصبم.آن “من حقیقی”، در پشت این ” خود کذایی” پنهان است و تا از این خودیت دروغین خود نمیرم به آن خود حقیقی گویای اسرار نخواهم رسید:

                   آب دریا مرده را بر سر نهد               ور بود زنده ز مردن کی رهد؟

                  چون بمیری تو ز اوصاف بشر            بحر اسرارت نهد بر فرق سر        “مولوی”

این”خود کاذب” باید از میان برداشته شود تا مغزچهار بعدی بشر، امواج عالم روح و فطرت را دریافت و در حد توان، به زبان خاک ترجمه کند.

                  “فاقم وجهک للدین حنیفا * فطرت الله التی فطرالناس علیها”

در این دنیای جدید است که دیگر “خودی” باقی نمی ماند که برای بیشتر بهره بردن از خاک با دیگر “خودها” به ستیزه برخیزد. موانع،حجاب ها و پرده هایی که “من کذایی” به دور حقیقت وجودی انسان کشیده است کنار می رود و در این هنگامه است که به قول آرتور شوپنهاور،تحمیل گر و رنج آفرین به عیان می بیند که خودش در وجود همه ی آنان که رنج می برند زندگی می کند.

آری، در این عالم است که روشن می شود، این جمله ی معروف  شیخ ابوالحسن خرقانی که می گوید: “اگر از ترکستان تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست” ، نه یک تعارف سیاسی برای اخذ رای و نه یک فخر فروشی عرف پسندانه برای کسب وجاهت، که یک حقیقت عارفانه،در نتیجه ی فراغت از خویشتن است.

فارغ از خود شدم و کوس انالحق بزدم              همچو منصور خریدار سر دار شدم      “امام خمینی(ره)”

آنچه که به نام “خودسازی” می شناسیم،فرایندی است که طی آن،انگاره ها و گزاره های “خود  فرد”، با ارزشها و معروفات جامعه، منطبق و هماهنگ می گردد. در این صورت است که فرد خودساخته، به مقام صالحی می رسد و شایستگی و جواز ورود به بهشت را دریافت می کند.

اما عاشقان را چه باید کرد؟! که نه بیم دوزخ دارند و نه طمع بهشت،نه رغبت صالحی عرف دارند و نه بیم مطرودی اجتماع ،نه دنیا را می خواهند و نه آخرت را.  اینان هر آنچه می بینند، چین زلف نگار است وبس.از تجلیات معشوق-چه دنیا باشد و چه عقبا-فقط سراغ معشوق را می گیرند.این جماعت شوریده را چه حاجت به “خویشتن” است؟ که “خود” برای زیستن در دنیا و لذت بردن از “لحم طیر مما یشتهون ” در بهشت لازم است،و اینان نیک می دانند که “الدنیاء والاخره حرام علی اهل الله”.

             ما در دو جهان غیر خدا یار نداریم             جز یاد خدا هیچ دگر کار نداریم

           ما شاخ درختیم پر از میوه ی توحید            هر رهگذری سنگ زند عار نداریم      “مولوی”

اینان، جز دیدار دوست و نیستی در او، آرزوی دیگری ندارند که نیازی به “خود” باشد

مده از جنت و از حور و قصورم خبری     جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا      “امام خمینی(ره)”

مقصود عاشقان،نه “خودسازی” که “خودسوزی”است، تا این  ققنوس کذایی را بسوزانند و فطرت خویش را از زیر خاکستر این “خود دروغین” به پرواز در آورده و حقیقت وجودی خود را متصل به دریای عظمت و زیبایی معشوق ازلی ببینند.در این صورت است که  سایه ی طوبی و دلجویی حور لب حوض را به اهل اش و به ققنوس های ساخته شده –و نه سوخته- خواهند سپرد.

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض               به هوای سر کوی تو برفت از یادم       “حافظ”